خاطرات زندگی

باورم نیست....
نویسنده : افسانه - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤
 

دیروز خبر درگذشت استاد مشاورم دکتر رضا اسکویی را در ف ی س ب و ک دیدم. این چند روز ابتدای نوروز 94 را در مسافرت مشهد بودیم و دسترسی به نت نداشتم. وقتی خبر درگذشت ایشان را شنیدم اشک ریختم . دقیقا یکماه پیش یعنی 25 فوریه 2015 ایشان را برای اولین بار ملاقات کردم ، باهم قرار گذاشتیم برای خردادماه یک مقاله بنویسیم و در کنفرانس پژوهشگاه ارائه بدیم. کی فکرشو میکرد دقیقا یکماه بعد یعنی 25 مارس ، ایشان بطورناگهانی دچار ایست قلبی بشن و....خدای بزرگ ایشان را در جوار خودش در رحمت و مغفرت قرار دهد. مرد شریفی بود که دورادور در تمام مدت تزم مرا یاری داد...


 
 
بلاخره تمام شد.....
نویسنده : افسانه - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
 

شنبه 13 دیماه 93 (3 ژانویه 2015)!!!!

 

از سمت راست: دکتر رشتچیان و دکتر قطبی (از دانشگاه شریف -داوران خارجی جلسه دفاع)، دکتر قریشی (داور داخلی جلسه دفاع)،دکتر موقرنژاد (استاد راهنمای اول)-دکتر

خراط (استادراهنمای دوم)، خودم و پسرم، دکتر نیکزاد

از همه اساتیدی که در جلسه دفاع من حاضر شدند، سپاسگزارم. جای استاد مشاورم دکتر رضا اسکویی خالی بود...که پروازش بدلیل بدی آب و هوای ساری ، کنسل شد.

خدایا بخاطر نعمتهایت شکر...

 


 
 
تولدت مبارک
نویسنده : افسانه - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
 

امروز 5 شهریور 93 مصادف با چهارمین سالروز تولد پسر عزیزم محمدامین است. چقدر زود این چهار سال گذشت امیدوارم پسر عزیزم سالهای سال با سلامتی و عزت زندگی بکنه و بتونه برای خودش ، کشورش و اونایی که دوستش دارند، افتخار آفرین باشه انشاله.

هنوز برنامه ای برای تولدش نریختم.اما انشاله زودتر یک جشن خوب براش میگیرم تا کنار پسرخاله ها و دخترداییاش حسابی بهش خوش بگذره.

یک مدتیه تو خانواده ما تولدها رو میریم پارک یا یک جای باصفا. از محیط خونه میزنیم بیرون اینجوری هم بچه ها بازی میکنند . هم یک تنوعه. از محیط بسته آپارتمان که مرتب باید به بچه ها بگیم آروم باشید سر وصدا ممنوع خسته شدیم. خیلی بیرون حال میده تولد گرفتن.

 

روز تولد:

 

 

 

همین چندروز پیش:


 
 
بیگناه
نویسنده : افسانه - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
 

این روزها وقتی تصاویر حمله به غزه و اجساد کودکان بیگناه رو می بینم بی اختیار گریه ام میگیره

نمیدونم چی باید بگم... فقط از خدا تو این روزای آخر ماه رمضون میخام هرچه زودتر شر ظالمان از سرمظلومان کنده بشه حالا مسلمون و عیر مسلمون فرق نداره ...

آخه این کودکان چه گناهی کردند....


 
 
روزانه
نویسنده : افسانه - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
 

بلاخره بعد ازمدتها یکی از مقالاتم در ژورنال پذیرفته شد!اینکه میگم مدتها چون بعد چندین بار ریجکت و اصلاح بلاخره موفق شدم. دومی هم فرستادم خداکنه زودتر جواب بدن

 

مدتی هم که درگیر خرید خانه بودم و تقریبا هر روز تو بانک دفترخونه بنگاه به سر می بردم.

خوب الحمداله رب العالمین کارها خوب پیش میره و مثل همیشه خدا یاری میکنه.امیدوارم زودتر دفاع کنم چون همه برنامه هامو گذاشتم بعد دفاع. این روزها هم انگار نه انگار آخرای بهاره و عین پاییز هوا خنکه و بارون میاد. بازم خدارو شکر

خواهرم و همسرش رفتند سفر حج، این روزا پسراش اینجا پیش مامان بزرگند. ما هم امروز پسرمون رو فرستادیم اونجا تا باهاشون بازی کنه

هرچند دیشبم اونجا بودیم

یک مدتی هم است به مدد تکنولوژی (وایبر و واتس آپ) دوستان دوران دبیرستان و حتی دبیر شیمی مان را پیدا کرده ایم و باهم در ارتباطیم حس خوبیه آدم با همکلاسی های فدیمیش در ارتباط باشه. بخصوص با دبیرش. و اینکه دبیر مون همه ما رو بعد گذشت 17 سال یادشه البته بخصوص منو لبخند


 
 
کبد چرب
نویسنده : افسانه - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢
 

دیروز فهمیدم که کبد چرب گرید 1 دارم

من کلا سرخ کردنی درست نمیکنم یا خیلی کم . اما خوب گویا این عاضه کمی در دنیای امروزی طبیعی هستش باید درمانش کنم


 
 
دانشگاه
نویسنده : افسانه - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢
 

حیفم اومد این خاطره رو ثبت نکنم

یکروز در هفته که میرم دانشگاه برای تدریس، پسرکم رو میذارم پیش مامانم البته بعضی وقتها هم پیش زن دایی اش. اونروزها کلی بهش میگم که میرم دانشگاه و زود برمیگردم.

امشب: داشتم برای محمدامین میگفتم که من هر روز پیشت هستم و جایی نمیرم، و مثال زدم که خاله میره سرکار و وحید تنها می مونه تو خونه که یکهو برگشت بهم گفت: نه مامان، باباها میرن سرکار ، مامان ها میرن دانشگاه!!!

امان از دست این بچه ها که عین یک فیلم صدا و تصویر رو تو ذهنشون ثبت میکنند


 
 
ز گهواره تا گور دانش ....
نویسنده : افسانه - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
 

امشب داشتم با همسرم صحبت میکردم و به این نیتجه رسیدیم بعد از طی کردن مراحلی که در پیش رو داریم ، همه کتابهامون رو بسوزونیم لبخند چون دیگه واقعا از درس خوندن خسته شدیم اونم الان که بچه هم هست کی پس زندگی کنیم با خیال راحت؟!

همین قدر بسه! همین قدر بسه!

حسین پناهی در وصیت نامه اش نوشته: روی سنگ قبر من بنویسید این عاقبت کسی است که از گهواره تا گور دانش جست.....


 
 
← صفحه بعد