خاطرات زندگی

مقاله
نویسنده : افسانه - ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
 

دوباره سلام

متاسفانه من دیر نوشته هامو ارسال می کنم

همین الان ایمیلمو چک کردمو دیدم استادم گفته مقاله آماده کنم برای کنفرانس . و فقط 5 روز وقت دارم مقاله رو ترجمه کنم

پس تا چند روز دیگه من و پسرم باید بشینیم و حسابی کار کنیم

دعا کنید برسم.

تا فرصت بعد


 
 
 
نویسنده : افسانه - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام مجدد

امروز چهارشنبه است. چند روزی پسرم تکون های شدید نخورده و بیشتر شبها اونم 10 شب به بعد J یک چیزایی احساس می کنم. این روزا بی حوصله شدم، دلم میخواد زود تر این دو ماه هم بگذره و پسر بدنیا بیاد!

متاسفانه بدجوری خودم هم تنبل شدم، باید تلاش کنم و چند تا مقاله واسه درسام آماده کنم که بعد اومدن پسر دیگه کار کردن رو مطالب علمی سخت میشه.

باید چند جا درخواست برای تدریس هم بدم.

هیچکدومو آماده نکردم!

اوایل ازدواجم خیلی شیرینی پزی و آشپزی های مختلف میکردم. این روزا هم دوباره شور شیرینی پزی افتاده توسرم! چند روز پیش مربا زردآلو درست کردم که البته همشو همسرجان برد سر کار! و خودم چند قاشق بیشتر نخوردم!

امروز هم مربای آلبالو درست کردم، باید منتظر همسر باشم که ببرتش اداره! J

میخوام شیرینی نان دونات هم بپزم! فکر کنم پسرم کارشناس آشپزی بشه! J

از شنبه انشاله میرم تو هفته 29 بارداری، امیدوارم همه مامانها و نی نی هاشون سالم باشند.

از وقتی دیگه نمیرم سرکار(حدود 2سالی میشه)، خیلی وقتمو به بطالت میگذرونم، وقت آدم که پر باشه ، برنامه ریزیهاش دقیق تر میشه، کاش زودتز بتونم یک سرو سامونی به وقتم بدم.

تازه ما به امید خدا باید تا تقریبا دو ماه دیگه (یکجوری که با زایمانم تداخل نداشته باشه) بریم خونه خودمون. کلی هم اونجا کار داریم، باید رنگ بشه، پرده، آماده سازی اتاق پسر و هزارتا کار دیگه، کاش بتونیم زودتر پول باقیمانده رو جور کنیم انشاله. پس اسباب کشی هم به کارامون اضافه شد!

دوسال پیش که می خواستیم بیاییم کرج، چند تیکه از وسایل بزرگ فروختیم مثل مبل و کمد ، البته مبل دوباره اضافه شده ولی کلا وسایلمون زیاد نیست! (آخه تقریبا هر سال اسباب کشی داشتیم!)

هنوز به پسر ناهار ندادم میرم بهش برسم

تا فرصت بعد


 
 
اولین سلام
نویسنده : افسانه - ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام

شاید خیلی دیر به فکر نوشتن خاطرات دوران بارداری ام افتادم ، اما به قول قدیمی ها ماهی رو هر موقع از اب بگیری تازه است!

من الان تو هفته 28 بارداری هستم یعنی ماه هفتم، دوران سختی رو در ابتدا پشت سرگذاشتم. تا اوایل ماه پنجم اصلا حال خوشی نداشتم و بدجوری تهوع داشتم و تقریبا هیچی نمیتونستم بخورم

الان به شکر خدا بهترم. با دوستام که صحبت می کنم و از تجربیاتشون می پرسم، اکثرا تا ماه سوم اینجوری بودند و بعدش خوب شدند.

شاید به برخی بوها و غذاها حساسیت نشون بدی، ازشون بدت بیاد و حالتوبهم بزنه اما نگران نباش بعدش خوب می شی

نی نی من پسره اینواز هفته 12 بارداری ام میدونم، هر چند که خودمم هم پسر دوست داشتم، اما وقتی دکتر سونوگرافی بهم گفت پسره ذوق نکردم، چون تو اون لحظه فقط دلم میخواست بچه ام سالم باشه و مشکلی نداشته باشه، بخصوص اینکه من یک بارداری ناموفق  2 ماهه داشتم.

اینو گفتم که مامان هایی که این نوشه رو میخونند بدونند مهمترین چیز سالم بودن جنین است و جنسیت جنین اصلا اهمیتی نداره، چون مطمئنم وقتی بدنیا بیاد هر چی که باشه، خونه رو پر از شادی و محبت وعشق میکنه.

گفتم یک بارداری ناموفق داشتم، آره ، یک سقط جنین 2 ماهه، که انگار شایع هم شده، خیلی اونموقع ناراحت شدم، اما زیاد خودمو درگیرش نکردم، چون خواست خدا این بوده، شاید بدنم بخاطر فعالیتهایی که داشتم ضعیف شده بوده، بعدش تصمیم گرفتم که استراحت بیشتری داشته باشم، و این بارداری الان بعد 5 ماه اتفاق افتاد و خدارو شکر نی نی قشنگم سرحاله و دوستش دارم.

من و همسرم بعد 5 سال که از آغاز زندگی مشترکمان می گذشت تصمیم به بچه دارشدن گرفتیم . شرایط کار و درس و زندگی علت تاخیر در این امر بود، اما پیشنهاد من به همه زن و مردهای جوون اینه که 2 تا سه سال کافیه ، نباید شرایط رو سخت بگیری بالاخره بچه بخشی از زندگی مشترکه و دیر و زود باید بیاد، هر چه دیرتر بیاد اثرات سوء خودشو داره، بعضی وقتا دیگه نسبت بهش بی حوصله می شی... و البته بی علاقه. از طرفی سن خانم که بالا بره ریسک هم بالاتر میره.بگذریم.

من و باباش اسمشو انتخاب کردیم، اما نمیگیم تا secretبمونه!!! هرچند که طاقت نیاوردیمو به بعضی از نزدیکامون گفتیم J

چند هفته ای وزنم اضافه نشده ، کمی باید به خودم برسم تا این بچه هم جون بگیره و قوی تر بشه. الان یکی از مشکلاتم اینه که بشدت بدنم گرم میشه، دکتر میگه طبیعیه، اما من اذیت میشم . مامانم میگه باید چیزهایی رو بخوری که طبع خنک دارند بخصوص الان که به تابستون نزدیک میشیم، مثلا خاکشیر، عرق کاسنی و بیدمشک، هندوانه و خلاصه هر چی که اصطلاحا میگن خنکی!!

منم که قبلا زیاد طرفدار هندوانه نبودم الان بدون اون نمیتونم صبحانه هم بخورمJ باور کنید همراه صبحانه یا بعدش هندوانه میخورم.

خوابیدن هم مشکل شده ، طبق دستور دکتر باید به پهلو خوابید، اما خسته کننده است و همش در حین خواب مواظبم به شکمم فشار نیارم.

راستی شاید خیلی از خانومهای بارداری تا الان برای بچه شون کلی خرید کردند، اما من خیلی خرید نکردم چند دست لباس ، تشک و پتو، و چند تا وسیله دیگه خریدم. رنگ سبز رو انتخاب کردم . البته همه چیزو نمیشه سبز خرید و باید تنوع هم داشت. نارنجی، آبی هم دوست دارم.

تافرصت بعد