خاطرات زندگی

محمدامین
نویسنده : افسانه - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
 

برخی کلمات را با محمدامین کار میکنم تابتونه اونا رو بشناسه و بخوونه، شاید کمی زود باشه اما بهش فشار نمیارم و تفریحی کار میکنم گاهی اوقات که دارم براش نقاشی میکشم شروع میکنم به نوشتن و میگم بخوون. اینارو بلده بخوونه: محمدامین، بابا، ماما، گل، آب، خاله و زینب. البته اسم خودشو میخونه: من!

خوبه برای الان خیلی خوبه. متاسفانه فرصتم کمه وگرنه خیلی چیزا باهاش کار میکردم


 
 
تولدت مبارک
نویسنده : افسانه - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱
 


 
 
پسرک
نویسنده : افسانه - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱
 

چند روزی رفته بودیم شمال، حالا که برگشتیم محمدامین عادت کرده پیش ما بخوابه و رو تختش نمیخوابه، اول پیش ما میخوابه و بعد میارم میذارمش رو تخت تو اتاقش. همین چندروز مسافرت بدعادتش کرد! ترکش میدم لبخند

خدا رو شکر تا الان خیلی مستقل بار اومده، راستی یک دندان جدید در آورده که خیلی هم بابتش اذیت شد!

و خبر بعدی اینکه....

2 روز دیگه یعنی 5 شهریور سالروز تولد محمدامین خوشگل مامانه، ماشاله زود بزرگ میشن بچه ها، امیدوارم در روز تولدش با دختر دایی هاش و پسر خاله هاش بهش خوش بگذره. 

تصمیم دارم تزییناتش با طرح مورد علاقه اش یعنی BEN10باشه.