خاطرات زندگی

 
نویسنده : افسانه - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام مجدد

امروز چهارشنبه است. چند روزی پسرم تکون های شدید نخورده و بیشتر شبها اونم 10 شب به بعد J یک چیزایی احساس می کنم. این روزا بی حوصله شدم، دلم میخواد زود تر این دو ماه هم بگذره و پسر بدنیا بیاد!

متاسفانه بدجوری خودم هم تنبل شدم، باید تلاش کنم و چند تا مقاله واسه درسام آماده کنم که بعد اومدن پسر دیگه کار کردن رو مطالب علمی سخت میشه.

باید چند جا درخواست برای تدریس هم بدم.

هیچکدومو آماده نکردم!

اوایل ازدواجم خیلی شیرینی پزی و آشپزی های مختلف میکردم. این روزا هم دوباره شور شیرینی پزی افتاده توسرم! چند روز پیش مربا زردآلو درست کردم که البته همشو همسرجان برد سر کار! و خودم چند قاشق بیشتر نخوردم!

امروز هم مربای آلبالو درست کردم، باید منتظر همسر باشم که ببرتش اداره! J

میخوام شیرینی نان دونات هم بپزم! فکر کنم پسرم کارشناس آشپزی بشه! J

از شنبه انشاله میرم تو هفته 29 بارداری، امیدوارم همه مامانها و نی نی هاشون سالم باشند.

از وقتی دیگه نمیرم سرکار(حدود 2سالی میشه)، خیلی وقتمو به بطالت میگذرونم، وقت آدم که پر باشه ، برنامه ریزیهاش دقیق تر میشه، کاش زودتز بتونم یک سرو سامونی به وقتم بدم.

تازه ما به امید خدا باید تا تقریبا دو ماه دیگه (یکجوری که با زایمانم تداخل نداشته باشه) بریم خونه خودمون. کلی هم اونجا کار داریم، باید رنگ بشه، پرده، آماده سازی اتاق پسر و هزارتا کار دیگه، کاش بتونیم زودتر پول باقیمانده رو جور کنیم انشاله. پس اسباب کشی هم به کارامون اضافه شد!

دوسال پیش که می خواستیم بیاییم کرج، چند تیکه از وسایل بزرگ فروختیم مثل مبل و کمد ، البته مبل دوباره اضافه شده ولی کلا وسایلمون زیاد نیست! (آخه تقریبا هر سال اسباب کشی داشتیم!)

هنوز به پسر ناهار ندادم میرم بهش برسم

تا فرصت بعد