خاطرات زندگی

محمدامین
نویسنده : افسانه - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
 

برخی کلمات را با محمدامین کار میکنم تابتونه اونا رو بشناسه و بخوونه، شاید کمی زود باشه اما بهش فشار نمیارم و تفریحی کار میکنم گاهی اوقات که دارم براش نقاشی میکشم شروع میکنم به نوشتن و میگم بخوون. اینارو بلده بخوونه: محمدامین، بابا، ماما، گل، آب، خاله و زینب. البته اسم خودشو میخونه: من!

خوبه برای الان خیلی خوبه. متاسفانه فرصتم کمه وگرنه خیلی چیزا باهاش کار میکردم