خاطرات زندگی

دانشگاه
نویسنده : افسانه - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢
 

حیفم اومد این خاطره رو ثبت نکنم

یکروز در هفته که میرم دانشگاه برای تدریس، پسرکم رو میذارم پیش مامانم البته بعضی وقتها هم پیش زن دایی اش. اونروزها کلی بهش میگم که میرم دانشگاه و زود برمیگردم.

امشب: داشتم برای محمدامین میگفتم که من هر روز پیشت هستم و جایی نمیرم، و مثال زدم که خاله میره سرکار و وحید تنها می مونه تو خونه که یکهو برگشت بهم گفت: نه مامان، باباها میرن سرکار ، مامان ها میرن دانشگاه!!!

امان از دست این بچه ها که عین یک فیلم صدا و تصویر رو تو ذهنشون ثبت میکنند